صفحه نخست
تماس با نویسنده
نویسندگان وبلاگ
* علی
آرشیو وبلاگ
آبان ١٣٨٦
اسفند ١٣٨٥
دى ١٣٨٥
آبان ١٣٨٥
شهريور ١٣٨٥
تير ١٣٨٥
خرداد ١٣٨٥
اردىبهشت ١٣٨٥
فروردين ١٣٨٥
اسفند ١٣٨٤
بهمن ١٣٨٤
لینک دوستان
غروب آخر / بهترین چیز رسیدن به نگاهیست که از ...
مرد بارانی
هیچ کس نمی داند محبوب من به چه اندازه زیبا بود
وبلاگ فارسی
وبلاگ هاي فارسي
قالب وبلاگ
لینک امروز
دوستیابی سالم
اخبار فناوری اطلاعات
خرید اینترنتی
ماكرومديا ایکس
خروجی و آمار وبلاگ
لوگوی دوستان

بازی روزگار
و ما همه تنهاییم
دکتر شریعتی
پيام هاي ديگران PermaLink يكشنبه، 13 آبان، 1386 - علیانتقام

خداوندا تو هم يکبار عاشق شو !!
خداوندا ، خداوندا تو هم يکبار عاشق شو
و بر گير از لب ميگون ياري بوس اشک آلود
تو هم در انتظار دلبري با ترس و لرز و بيم
سر آن کوچه يک ساعت بمان غمناک و اشک آلود
که از درد من و راز درون من خبر گردي
تو هم چون من به رسوايي ميان ده سمر گردي
وفا داري کن و جور و جفايش را تحمل کن
چنان خو کن به او تا هستي تو جمله او گردد
و بعداز آن در آغوش رقيبي مست و بي پروا
تماشا کن که تا بهتر بداني حالت مارا
خداوندا تو هرگز نامه معشوقه اي خواندي
که بنويسد تويي دينم تويي جسمم تويي جانم
ولي فردا همان فردا که آغاز جدايي هاست
بگويد کن فراموشم نميخواهم پشيمانم
و تو مانند مرغ نيم بسمل پر زني بر خاک
و شعرت نامه ات ، آتش زند بر پيکر افلاک
خداوندا ، تو يک شب تيشه مردانگي بردار
و از ريشه بر افکن اين درخت عشق و مستي را
و خواهي ديد با محو کلام دوستت دارم
تو خواهي داد بر باد فنا بنياد هستي را
وز آن پس هر دلي را کردي از عشق بتي دلشاد
به او درس وفا هم در کنار عشق خواهي داد...
عشق تمام شده است !
اشكی در گذرگاه تاريخ
از همان روزی كه دست حضرت قابيل
گشت آلـوده به خون حضرت هابيل
از هـمان روزی كـه فرزنـدان آدم،
زهر تلخ دشـمنی در خونشان جوشيد
آدميت مرد،
گرچه «آدم» زنده بود.
از هـمان روزی كه يوسف را بـرادرها به چاه انداختند
از همان روزی كه با شلاق و خون، ديوار چين را ساختند
آدميت مرده بود.
بعد، دنيا هِی پر از آدم شد و اين آسياب،
گشت وگشت؛
قرنها از مرگ آدم هم گذشت،
ای دريـغ،
آدميـت برنگشت!
قرن ما
روزگار مرگ انسانيت است
سينهء دنيا ز خوبیها تهیست
صحبت از آزادگی،
پاكی،
مروت،
ابلهیست.
صحبت از موسی و عيسی و محمد نابجاست،
قرن «موسی چومبه» هاست.
روزگار مرگ انسانيت است.
من، كه از پژمردن يک شاخه گل،
از نگاه ساكت يک كودک بيمار،
از فغـان يک قنـاری در قفس،
از غـم يـک مـرد، در زنجيـر
-حتی قاتلی بر دار-
اشک در چشمان و بغضم در گلوست،
وندرين ايام،
زهرم در پياله،
اشک و خونم در سبوست،
مرگ او را از كجا بـاور كنم؟
صحبت از پژمردن يک برگ نيست.
وای!
جنگل را بيابان میكنند.
دست خونآلود را
در پيش چشم خلق پنهان میكنند.
هيچ حيوانی به حيوانی نمیدارد روا
آنچه اين نامردمان با جان انسان میكنند.
صحبت از پژمردن يک برگ نيست
فرض كن
مرگ قناری در قفس هم مرگ نيست
فرض كن
يک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست
فرض كن
جنگل بيابان بود از روز نخست!!
در كويری سوت و كور،
در ميان مردمی
با اين مصيبتها صبور،
صحبت از مرگ محبت، مرگ عشق،
گفتگو از مرگ انسانيت است!!
فريدون مشيری
احمق نیستم!
پر بودم و سیر بودم و سیرآب
و لذتم تنها اینکه....
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
اما....
این بس که می فهمم!
خوب است.....
احمق نیستم!
دکتر شریعتی
پيام هاي ديگران PermaLink جمعه، 3 شهريور، 1385 - علی
برای او که ديگر نيست ...
وقتی که دارم حرفهای دلم را مرور میکنم تنها چیزی که بهش میرسم دو قطره اشکی است که از چشمانم می ریزه. اگه حتی انتظار یک عشق دلت رو آتیش بزنه و از انتظار کشیدن بتونی تلخی غم را خوب لمس کنی آن وقت شاید بتونی منو درک کنی .... اما من فقط اون رو در قلب خودم و در باورها و رویاهایم زنده نگاهش داشتم .
اگه یه روزی همه ستاره های شب خاموش شدند. اگه تو چشمات تونستی تنهایی شب رو در ک کنی و اگه اون لحظه از ته دل واسه دردل کردن با یه دوست احساس نیاز کردی فراموش نکن کسی هست که در این طرف دنیا همیشه به یاد تو و در انتظار توست.
حسرت کشیدن را این همه تلخ تصور نمی کردم ولی یاد گرفتم چون دیگر از این به بعد هر ثانیه ام حسرت خواهد بود ... به وقت دوست داشتن ؛ به وقت انتظار کشیدن و حتی به وقت خندیدن ....
... !!!
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی.
فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی.
من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آنقدر مشغول بودی که به من چیزی نگفتی.
موقع خوردن ناهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند،اما تو چنین کاری نکردی.باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنی.به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری.
هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای.بعد از گفتن شب بخیر به خانواده سریعا به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست،شاید نمی دانستی من همیشه آنجا با تو هستم.من ، بیش از آنکه تو بدانی، صبر پیشه کردم ، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من ، به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یکجانبه سخت است!!!!
بسیار خوب، تو یکبار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشی .
.
سرگرداني
سرگرداني ، حديث ناگفته نسل ماست . شتاب سرسام آور در گذران لحظه ها ، روزها و سالها ، در بدست آوردن و عوض کردن دوست ها ، عشق ها و معشوق ها ، در چشيدن هر طعمي ، نه به صرف لذت بردن و لذت رساندن ، بلکه بدليل حيراني و سرگرداني .
کودکي را ماند که آدامس بادکنکي را تنها به هوس عکس داخل آن تهيه مي کند و پس از بر داشتن عکس آن و دستمالي کردن آدامس ، آنرا دور مي اندازد .ما به دستمالي کردن ديگران و سپس دور انداختنشان عادت کرده ايم .
اين را مي گويم که بهتان بر بخورد : ما بطرز رقت باري پست شده ايم .
پيام هاي ديگران PermaLink سه شنبه، 27 تير، 1385 - علی
طعم تلخ حقيقت
اندوه دل
سا قيا امشب صدايت با صدايم ساز نيست
يا كه من بسيار مستم يا كه سازت ساز نيست
ساقيا امشب مخالف مي نوازد تار تو
يا كه من مست و خرابم يا كه تارت تار نيست
پيام هاي ديگران PermaLink جمعه، 19 خرداد، 1385 - علی
خلقت زن
از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.
فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد : « چرا اين همه وقت صرف اين يکی می فرماييد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « دستور کار او را ديده ای ؟ »
او بايد کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستيکی نباشد.
بايد دويست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جايگزينی باشند.
بايد بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.
بايد دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از جايش بلند شد ناپديد شود.
بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشيده گرفته تا قلب شکسته، درمان کند.
و شش جفت دست داشته باشد.
فرشته از شنيدن اين همه مبهوت شد.
گفت : « شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟ »
خداوند پاسخ داد : « فقط دست ها نيستند. مادرها بايد سه جفت چشم هم داشته باشند.
تازه به اين ترتيب، اين می شود يک الگوی متعارف برای آنها. »
خداوند سری تکان داد و فرمود : بله.
يک جفت برای وقتی که از بچه هايش می پرسد که چه کار می کنيد،
از پشت در بسته هم بتواند ببيندشان.
يک جفت بايد پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!
و جفت سوم همين جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،
بتواند بدون کلام به او بگويد او را می فهمد و دوستش دارد.
فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگيرد.
« اين همه کار برای يک روز خيلی زياد است. باشد فردا تمامش بفرماييد » .
خداوند فرمود : نمی شود !!
چيزی نمانده تا کار خلق اين مخلوقی را که اين همه به من نزديک است، تمام کنم.
از اين پس می تواند هنگام بيماری، خودش را درمان کند، يک خانواده را با يک قرص نان سير کند
و يک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگيرد.
فرشته نزديک شد و به زن دست زد.
« اما ای خداوند، او را خيلی نرم آفريدی » .
« بله نرم است، اما او را سخت هم آفريده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی که تا چه حد می تواند تحمل کند
و زحمت بکشد . »
فرشته پرسيد : « فکر هم می تواند بکند ؟ »
خداوند پاسخ داد : « نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد . »
آن گاه فرشته متوجه چيزی شد و به گونه زن دست زد.
« ای وای، مثل اينکه اين نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در اين يکی زيادی مواد مصرف کرده ايد. »
خداوند مخالفت کرد : « آن که نشتی نيست، اشک است. »
فرشته پرسيد : « اشک ديگر چيست ؟ »
خداوند گفت : « اشک وسيله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا اميدی، تنهايی، سوگ و غرورش. »
فرشته متاثر شد.
شما نابغه ايد ای خداوند، شما فکر همه چيز را کرده ايد، چون زن ها واقعا" حيرت انگيزند.
زن ها قدرتی دارند که مردان را متحير می کند.
همواره بچه ها را به دندان می کشند.
سختی ها را بهتر تحمل می کنند.
و بار زندگی را به تنهايی به دوش می کشند.
چگونه!!!
چگونه باور کنم، عشق را
در سرزمینی کهن
که پروانه هایش برای پرواز
واژه ها را وارونه می کنند
وسرو قامتانش
گدایی!!
.....
چه مستانه می روند
نو نهالان باغ زندگی
درسرزمینی که
حرمت انسان
طاعت است و بس!!!
پيام هاي ديگران PermaLink جمعه، 25 فروردين، 1385 - علی
عشق صلح
می چرخید
سیب سرخ
در آبی بیکران
همانجا که شاخه ی
زیتون
بر بلورین
گردن شیرین
بوی طعم
عشق فرهاد میداد
پيام هاي ديگران PermaLink جمعه، 25 فروردين، 1385 - علی
سال نو مبارک
مــي كـشـيــدم انـتـظارت اي بـهــار
سـخـت بـودم بي قـرارت اي بـهــار
گـرچه گل هـستي ولـي در پيشواز
مي كـنـم گـل را نـثــارت اي بـهــار
چون تو جانم را جوان خواهي نمود
جــان مــن در اخـتـيـارت اي بـهــار
دسـتـهايـم سـبـز خـواهـد شـد شـبـي
زيــر بــــاران بـــهــــارت اي بـهــار
گـوش بـر آهـنـگ بـاران خـوشتراست
در كــنــار جــويــــبـــارت اي بـهــار
شـانـه خـواهـد كـرد انـگـشـت نـسيـم
گـيــســـوان آبـــشـــــارت اي بـهــار
غـنـچـه هـا را مي نشـاني بس لطـيف
در نـمـايـشـگـاه خـــارت اي بـهــار
غـرفـه هـاي غـنـچه را شـبنـم گرفـت
تـا شـود آئـينـه - دارت اي بـهــار
با آرزوی بهترين ها در سال جديد ، سال نو بر تمام شما عزيزان مبارک باد.
علی
پيام هاي ديگران PermaLink يكشنبه، 28 اسفند، 1384 - علی




